هر فردی بهترین هم که باشد,اگر زمانی که باید باشد نباشد... همان بهتر که نباشد ! پنج شنبه 15 آبان 1393
8:46 ![]() عشق یعنی ترس از دادن تو دست. ((مثل ایتالیائی)) بقیه در ادامه مطلب... ادامه مطلب برچسبها: سخنان بزرگان, جمعه 13 دی 1392
16:49 ![]() روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت: خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته وجز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم. آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت: البته! - از تو میخواهم یک روز، فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز رابررسی کنم.سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم. - چرا چنین چیزی را میخواهی؟ به جز این هرچه بخواهی برآورده میکنم، اما این را نخواه. - خواهش میکنم. آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش کنم و از نتیجه ی سالها نیکی و عدالت گستری لذت ببرم. اگر چنین کنی بسیار سپاسگذار خواهم بود واگر نه، باز هم تو را سپاس فراوان می گویم. خداوند یکی از ملائک خود را برای همراهی با کوروش به زمین فرستاد و..... . بقیه در ادامه مطلب... ادامه مطلب برچسبها: حکایت, کوروش کبیر, یک شنبه 13 مرداد 1392
10:17 ![]() دختری هر روز به نزد کورش کبیرمی رفت و ادعا می کرد از عشق او خواب ندارد و خواستار ازدواج با کوروش است تا پریشانی حالی اش از بین برود روزی از روز ها دخترک عاشق پیشه دوباره به نزد کوروش رسید و مانند قبل ادعای عشق سوزان خود را شرح داد کوروش لبخندی زد و به او گفت : بقیه در ادامه مطلب....ادامه مطلب شنبه 21 تير 1392
23:58 ![]() سعادتمند كسی است كه از هر اشتباه و خطایی كه از او سر می زند، تجربه ای جدید به دست آورد! وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید! کوروش بزرگ میگه: عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید! برچسبها: جملات کوروش کبیر, اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست. دکتر علی شریعتی برچسبها: سخنان بزرگان, یک شنبه 11 فروردين 1392
8:57 ![]() آل پاچينو: وقتی بچه بودم، دعا میکردم که خدا به من دوچرخه بده؛ بعد فهمیدم که تخصص خدا در دادن چیزهای دیگهس... بخاطر همین یه دوچرخه دزدیدم و از خدا تقاضا کردم که منو ببخشه برچسبها: سخنی از هنرمندان, چهار شنبه 2 اسفند 1391
11:23 ![]() مایکل: پدرم به من یاد داد که به دوستام نزدیک باشم و به دشمنام نزدیک تر. آل پاچینو __ پدر خوانده برچسبها: سخنی از هنرمندان, چهار شنبه 2 اسفند 1391
11:21 ![]() حکایت آن مرد را شنیده ای که نزد طبیب رفت و از غم بزرگی که در دل داشت گفت. طبیب به او گفت: ... به میدان شهر برو، آنجا دلقکی هست، آنقدر تو را میخنداند تا غمت از یادت برود. مرد با چشمی اشکبار، لبخند تلخی زد و گفت: من همان دلقکم.. برچسبها: فلسفی, چهار شنبه 2 اسفند 1391
11:15 ![]() هرگز اشتباه نکن .... اگر اشتباه کردي ... تکرار نکن اگر تکرار کردي ... اعتراف نکن اگر اعتراف کردي ... التماس نکن اگر التماس کردي ... ديگر زندگي نکن ناپلئون بناپارت برچسبها: سخنان بزرگان, جمعه 27 بهمن 1391
17:23 ![]() • آموخته ام که زندگی سخت است...اما من از او سخت ترم... • آموخته ام که با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه... • رختخواب خرید ولی خواب نه... • ساعت خرید ولی زمان نه... • میتوان مقام خرید ولی احترام نه.... ... • میتوان کتاب خرید ولی دانش نه... • دارو خرید ولی سلامتی نه... • خانه خرید ولی زندگی نه... • و بلاخره میتوان قلب خرید ولی عشق نه.... • آموخته ام که راه رفتن کنار پدرم در شب تابستانی ، شگفت انگیز ترین رویا در بزرگسالی است. • آموخته ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید...پس چه چیز باعث شد بیاندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم. • آموخته ام فرصت ها هرگز از بین نمیروند...بلکه شخص دیگری ،فرصتی که ما از دست دادیم را تصاحب خواهد کرد. چارلی چاپلین برچسبها: سخنان بزرگان, جمعه 27 بهمن 1391
17:17 ![]() روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرز...و کرد که مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است... برچسبها: حکایت, جمعه 27 بهمن 1391
17:17 ![]() |